تبليغاتX
بفرما تو . دم در بده



























بفرما تو . دم در بده

متن بیعت نامه یاران حضرت مهدی علیه السلام و تعهّدات آن بزرگوار
به فرموده امیرمؤمنان علیه السلام ، درهنگامه ظهور حضرت مهدی علیه السلام، یاران حضرتش با وی چنین بیعت می کنند که هرگز:
•    دزدی نکنند
•    به مسلمانی دشنام ندهند
•    خون کسی را به ناحق نریزند
•    به آبروی کسی لطمه نزنند
•    به خانه کسی هجوم نبرند
•    کسی را به ناحق نزنند
•    طلا، نقره ، گندم و جو ذخیره نکنند
•    مال یتیم را نخورند
•    در مورد چیزی که یقین ندارند، گواهی ندهند
•    مسجدی را خراب نکنند
•    شراب نخورند
•    حریر و خز نپوشند
•    در برابر سیم و زر ، سر فرود نیاورند
•    راه را بر کسی نبندند
•    راه ها را ناامن نکنند
•    به کم قناعت کنند
•    طرفدار پاکی باشند
•    از پلیدی گریزان باشند
•    گِرد هم جنس بازی نگردند
•    زنا نکنند
•    به نیکی فرمان دهند
•    از زشتی ها باز دارند
•    جامه های خشن بپوشند
•    خاک را متّکای خود سازند
•    در راه خدا ، حقِ جهاد را ادا کنند
و ...
حضرت مهدی علیه السلام نیز پس از تعهّد یاران ، اینچنین تعهّد می کند که :
•    همان راه آنها را برود
•    جامه ای مثل جامه های آنها بپوشد
•    مرکبی همانند مرکب آنها سوار شود
•    آنچنان که آنها می خواهند باشد
•    به کم راضی و قانع باشد
•    زمین را به یاری خدا از عدالت پر کند، آن چنان که از ستم پر شده است
•    خدا را آن چنان که شایسته است بپرستد
•    برای خود دربان و نگهبان اختیار نکند.
                                                         به نقل از کتاب الملاحم و الفتن، تألیف سیدبن طاووس

سلام به همه دوستان گلم. این پست رو گذاشتم که بخونیم و ببینیم کدوم یکی از ماها که دوست داریم جزو یاران امام زمان باشیم کدوم یکی از مشخصات بالا رو داریم. وقتی محرم میشه و میرم هیئت واعظ شروع میکنه از خصوصیات یاران امام حسین به خودم میگم کاشکی من هم جزو یاران امام حسین بودم. ولی وقتی میگم اگه یه وقت امام زمان (ع) بیاد و وقتی ندای هل من ناصر.... سر میده وقتی ندای انا المهدی .......... سر میده من کجای ماجرا ایستادم . در کنارش یا در مقابلش . وقتی عهد و پیمان امام زمان (ع) رو با یارانش میخونم میبینم چقدر سخته بعد چطور توقع دارم آرزوم کنم که ای کاش جزو یاران امام حسین (ع) بودم یا جزو یاران امام زمان(ع). نمیدونم شما ها راهنماییم کنید. بسم الله...


آيا آنها كه براى ماندن‏شان تن به ذلت و پستى، رها كردن حسين و تحمل كردن يزيد دادند، كدام هنوز زنده ‏اند؟
هر كس زنده بودن را فقط در يك لَشِ متحرك نمى ‏بيند، زنده بودن و شاهد بودن حسين را با همه وجودش مى ‏بيند، حس مى ‏كند و مرگ كسانى را كه به ذلت‏ها تن داده‏اند تا زنده بمانند، مى ‏بيند.

این كه حسین فریاد مى‏زند كه «آیا كسى هست كه مرا یارى كند ؟» ؛ مگر نمى‏داند كه كسى نیست كه او را یارى كند ؟ این «سؤال»، سؤال از تاریخ فرداى بشرى است و این پرسش، از آینده است و از همه ماست .

                                                                                          دکتر علی شریعتی


نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 8:58 بعد از ظهر توسط perman| |

یک روز یک زن و مرد با ماشینا شون با هم تصادف ناجوری می کنن. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن ...

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، راننده ی خانم بر میگرده میگه :

- آه چه جالب شما مرد هستید!
ببینید چه به روز ماشینامون اومده !
همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم!
این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!

مرد با هیجان پاسخ میده:
- اوه … "بله کاملا" … با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !

بعد اون خانم زیبا ادامه میده و میگه :
- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملا داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه می تونه شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم !

و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو به مرد میده.
مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیكه زیر چشمی اندام خانم زیبا رو دید می زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن. زن هم با کمال خونسردی درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.

مرد می گه شما نمی نوشید؟!
زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جواب میگه :
- نه عزیزم، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم … !

نتیجه اخلاقی :
آقایون عبرت بگیرید و بترسید از مکـر زنان!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط perman| |


مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.
باران شروع شد. قطراتی از باران روی دست پسر جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب باران روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟!
مرد مسن در پاسخ گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند ...

نتیجه اخلاقی : قبل از تحلیل هر اتفاقی هرگز زود قضاوت نکن!

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط perman| |

پسری با پدرش در رختخواب درد ودل می کرد با چشمی پر آب

گفت :بابا حالم اصلا ً خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم توی سر روی دستت باد کردم ای پدر

سن من از 26 افزون شده دل میان سینه غرق خون شده

هیچکس لیلای این مجنون نشد همسری از بهر من مفتون نشد

غم میان سینه شد انباشته بوی ترشی خانه را برداشته

پدرش چون حرف هایش را شنفت خنده بر لب آمدش آهسته گفت

پسرم بخت تو هم وا می شود غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن این همه دختر یکی را تور کن

گفت آن دم :پدر محبوب من ای رفیق مهربان و خوب من

گفته ام با دوستانم بارها من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها سر به زیر و چشم پاکم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر دختران مغز خر خوردم مگر چون دیگران؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر با شهین و مهرخ و ایضاً سحر

با سه تا شان رفته بودیم سینما بگذریم از ما بقیه ماجرا

یک سری ، بر گل پری عاشق شدم او خرم کرد، وانگهی فارغ شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید قلب من از عشق او خیری ندید

آزیتای حاج قلی اصغر شله یک زمانی عاشقش گشتم بله

بعد اوهم یار من آن یاس بود دختری زیبا و پر احساس بود

بعد از این احساسی پر ادعا شد رفیق من کمی هم المیرا

بعد او هم عاشق مینا شدم بعد مینا عاشق تینا شدم

بعد تینا عاشق سارا شدم بعد سارا عاشق لعیا شدم

پدرش آمد میان حرف او گفت ساکت شو دیگر فتنه جو

گرچه من هم در زمان بی زنی روز و شب بودم به فکر یک زنی

لیک جز آنکه بداری مادری دل نمی دادم به هر جور دختری

خاک عالم بر سرت، خیلی بدی واقعا ً که پوز بابا را زدی

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط perman| |

ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و ...


دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است :

دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 3:10 بعد از ظهر توسط perman| |

Design By : Night Melody